مشيري

مشت می کوبم بر در

پنچه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان!

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم :

- آی!

با شما هستم !

این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم:

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند !

چه کسی می آید با من فریاد

کند؟                 فریدون مشیری

/ 0 نظر / 5 بازدید